غزل 4
............................................................................................
یکشنبه راس ساعت میدان روبرو
یک زن نشسته با دل خود گرم گفتگو
دلتنگ مانده از غم دیروز پشت سر
دل کرده خوش به باور فردای پیش رو
فواره های آبی آب از گلوی حوض
تن می کشند بر تن همدیگر از دو سو
پروانه های کوچک از دام جسته را
دنبال می کنند دو کودک به های و هو
...
گفتم : سلام ای زن ویران تراز خودم !
ای غم تبا ر خسته ی پاشیده رنگ و رو !
داری کدام حادثه را رنج می کشی ؟!
حرفی بزن، سکوت نکن ، از خودت بگو!
...
اما چقدر خسته و درمانده بود. آه !
آنقدر خسته بود ، جوابم نداد او.
چیزی نگفت و رفت.فقط بغض بودو بغض
بغضی که گر گرفته به یکباره در گلو
...
فردا ولی دو کودک گریان، دوان دوان
طی می کنند طول خیابان، به پرس و جو
فردا پس از سه روز خبرمی رسد زنی
داده ست تن به خود کشی از ترس آبرو
تابستان ۸۵