غزل 2
ول کن که نیست تا نرود آبروی من
بانو سه سال میشود آنقدر آمدی
عادت گرفته است به تو خلق وخوی من
آنقدر آمدی وهی آنقدر آمدی
تا بردی از من این دل سازش مجوی من
سه سال عاشقانه دویدم به سوی تو
سه سال عاشقانه دویدی به سوی من
حالا زنی شبیه تو با آنکه عاشق است
بیخود گریز میبرد از پیش روی من
آخرچه اتفاق غریبی مسبب است؟
/شاعر به جای مصرع بعدی گریسته است/
حالا ادامه میدهد با چشم های خیس
این بغض را که سد شده راه گلوی من
حالا تمام خانه به زردی نشسته است
مانند رنگ باغچه ی آرزوی من
حالا تو نیستی و شب از راه آمده ست
غم می خزد شبا نه به زیر پتوی من
خوابم نمی برد وهمش حرف می زنم
با خویش، با تو ،با من در روبروی من
شاید تو هم نشستی وهی گوش می دهی
دزدانه پشت پنجره به گفتگوی من
ماهی ! تو هم بزرگی وهم با کرامتی.
باور نمی کنم که بگنجی به جوی من
گوشی سه زنگ می خورد این زنگ چارم ست
از خویش می پرم :الو دختر عموی من ...
...
آن زن بلند می شود از یاد می رود
پایان پذیر نیست ولی جستجوی من