تبليغاتX
...شعری که زندگی ست .

...شعری که زندگی ست .

سهراب: شعر یک جور زندگی است . فروغ:شعر خود زندگی است.

سپید 4

درباران

 

ودرشب

 

توی گوش شلوغ خیابان منتشراست

 

صدای بوق ،

 

عربده ،                                                                                   

 

موسیقی،

 

وآنسوتر

 

جرو بحث دو عابر زن و مرد

 

برای تصاحب یک چتر در باران

 

اندکی ادامه

 

...

 

وبعد قهقهه.

 

پیاده رو ها مست اند.

 

#

 

اما پشت آن پنجره تصویر کن

 

صدای سرفه،

 

عطسه،

 

خمیازه های پیاپی،

 

 بی خوابی،

 

اتاق و

 

 بوی نمناک   winston             

 

که تند پیچیده است

 

وتنی که هی مور مور می کند

 

و این صدا از مردی که همچنان که در بستر سرما به خود

 

می لولد

 

میگوید :

 

"دخترم (ری را ) با با را خوب بپوشان ،

                               

                               سردم است "

 

اندکی دخترک سکوت

 

...

 

وبعد تقلای معصومانه اش برای پاسخ این سوال :

 

که آه امشب

           

                   خدای من!

 

بر با با چه رفته است .

 

 

 

 

 

 

*از این فرصت استفاده میکنم و از همه ی دوستان و سرورانم به خاطر تاخیر در پاسخم به پیامهایشان در

 پست قبلی و همچنین تاخیر در ارائه ی پست جدید پوزش میخواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

غزل 4

 

 

............................................................................................

 

یکشنبه راس ساعت میدان روبرو

یک زن نشسته با دل خود گرم گفتگو

 

 

دلتنگ مانده از غم دیروز پشت سر

دل کرده خوش به باور فردای پیش رو

 

 

فواره های آبی آب از گلوی حوض

تن می کشند بر تن همدیگر از دو سو

 

 

پروانه های کوچک از دام جسته را

دنبال می کنند دو کودک به های و هو

...

 

گفتم : سلام ای زن ویران تراز خودم !

ای غم تبا ر خسته ی پاشیده رنگ و رو !

 

 

داری کدام حادثه را رنج می کشی ؟!

حرفی بزن،  سکوت نکن ، از خودت بگو!

...

 

اما چقدر خسته و درمانده بود. آه !

آنقدر خسته بود ، جوابم نداد او.

 

 

چیزی نگفت و رفت.فقط بغض بودو بغض

بغضی که گر گرفته به یکباره در گلو

...

 

فردا ولی دو کودک گریان، دوان دوان

طی می کنند طول خیابان، به پرس و جو

 

 

فردا پس از سه روز خبرمی رسد زنی

داده ست تن به خود کشی از ترس آبرو

                                   تابستان ۸۵
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

غزل 3

 

می وزد به چشم من جنون چشم هات

می شوم خراب وسرنگون چشم هات

 

ای سیاه کرده روزگار من ! کجا ...؟

صبر کن که تشنه ام به خون چشم هات !

 

سوره های پاک آسمانی منند

بیت های جاری از درون چشم هات

 

تا نگاه می کنی به هر کسی، دلش-

می بری زدست با فنون چشم هات

 

رد طرحی از نگاه های من هنوز

مانده تا فنا شود درون چشم هات

 

...

 

هر چه سعی می کنم ولی چه فایده

واقعا" نمی شود بدون چشم هات –

 

لحظه ای به زندگی ادامه داد.آه!

ای دلیل زندگی ! "بجون چشم هات"

 

*ضمن تشکر از نظر محترم دوستان بیت سوم را با تغییرات بالا ویرایش کردم

*شاعر گویا محاوره ای بودن قافیه در بیت پایانی را متوجه است

اگر به مذاق بعضی دوستان خوش نیست پوزش می خواهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

غزل 1

 

 

سخت است با نگاه تو دل را نباختن

سر را به پیش روی تو از پا شناختن

سخت است زیر بارش رگبار دوری ات

موسیقی تحمل و طاقت نواختن

ای با وجود آبی وسبز و بنفش و زرد

هرگز نمی توان زتو تصویر ساختن

مجموعه ی کدام یقین در نگاه توست

که من دچار شک شده ام در شناختن

هر چند ذره ، ذره به تحلیل می روم

فکری نمی زند به سرم غیر ساختن

...

باور نمی کنی که همانطور مانده ست

این مرد با وجود در آتش گداختن

آری ،هنوز مثل همان سالهای پیش

آماده ام برای به دلخواه باختن

...

هر شب من و حکایت شعرم ز سوختن

فردا تو و ادامه ی با من نساختن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

سپید 3

با همه ی دلبستگی ها یم به دنیا

پا گذاشته ام به سن

ستاره ای در معرض روزم و در مداری از نتوانستن ،

گردان نه !سر گردانم

برف زمان ، سر شاخه های بلوطی که منم ،را

 به نشستنی سپید ، آماج گرفته است

...

حالا من

- این فرتوت نا آرام -

 در زبان معترضم

و در دل ،

 می ترسم از همه ی ضمیر ها ی اشاره

از این ،

 از آن،

از اومی ترسم .

در این نا حق آباد دور دست می ترسم:

 نگرفته هایم را ندهند

پیش از آنی که نباشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

غزل 2

این رفت وآمد تو و این های هوی من

ول کن که نیست تا نرود آبروی من

بانو سه سال میشود آنقدر آمدی

عادت گرفته است به تو خلق وخوی من

آنقدر آمدی وهی آنقدر آمدی

تا بردی از من این دل سازش مجوی من

سه سال عاشقانه دویدم به سوی تو

سه سال عاشقانه دویدی به سوی من

حالا زنی شبیه تو با آنکه عاشق است

بیخود گریز میبرد از پیش روی من

آخرچه اتفاق غریبی مسبب است؟

/شاعر به جای مصرع بعدی گریسته است/

حالا ادامه میدهد با چشم های خیس

این بغض را که سد شده راه گلوی من

حالا تمام خانه به زردی نشسته است

مانند رنگ باغچه ی آرزوی من

حالا تو نیستی و شب از راه آمده ست

غم  می خزد شبا نه به زیر پتوی من

خوابم نمی برد وهمش حرف می زنم

با خویش، با تو ،با من در روبروی من

شاید تو هم نشستی وهی گوش می دهی

دزدانه پشت پنجره به گفتگوی من

ماهی ! تو هم بزرگی وهم با کرامتی.

باور نمی کنم که بگنجی به جوی من

گوشی سه زنگ می خورد این زنگ چارم ست

از خویش می پرم :الو دختر عموی من ...

...

آن زن بلند می شود از یاد می رود

پایان پذیر نیست ولی جستجوی من

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

سپید2

سلام

نسروده ترین شعر !

به شیوه ای که تو می آ یی

وزن و ردیف و قافیه رنجم میدهند.

ترا در بی وزنی باید سرود

ترا با دستانی که مامن رهایی ست

و دلی که آبی است

وچشم هایت

- آن دو مصرع میشی موزون -

بی هیچ تلاش شاعری.

نسبتت،نسبت آب است و خواب

با تشنگی و خستگی

و خواستنت

مصدر خوش اقبالی ست

تو یی که دوست داشتنت

غریزه ای ست ، همواره

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  | 

سپید 1

از راه می رسی

۵ عصر سه شنبه 

با خورجینی از خوردنی و خاطره در دست

 می نشینیم زیر سایه بعد از ظهر اردی بهشت.

بعد از چقدر ندیدن و نگفتن

در فاصله خجالت آور بین تعارف و تعریف

بوسه شیرین و گریه ی شور

 -اگر چه دو طعم متناقض-

ولی عصرانه ی خوبیست.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط یارمحمد عبدی  |